* برای دیدن همه عکسها به ادامه مطلب رفته و برای دیدن هر عکس در سایز اصلی روی آن *
کلیلک کنید


برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید و برای دیدن هر عکس در سایز اصلی روی آنها کلیک کنید

روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند.
پسرش پرسید : نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: فکر کنم.
پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا . ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است. در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ، پسر اضافه کرد: متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!!!

تقصیر کسی نبود؛
آن روز که عاشق شدیم
جغدی از بالای سرمان گذشت
کلاغی از درخت پرید
و من چشم های براق و ترسناک گربه ای را دیدم
که در تاریکی
مدام در پی ما می آمد…
دقایق شومی بود و نحسی از در و دیوار شهر می بارید!
عجوزه ای گویش را در مقارنه ی عقرب می چرخاند و
افریته ای ما را نفرین می کرد…
معصومانه باور کن!
تقصیر هیچ کداممان نبود…
باید پیر دانایی در جنگل باشد؛
که طلسم بخت کورمان به دست های او باز شود!
تاری از خرمایی ِ موهای من و دگمه ای از آبی ِ پیراهن تو،
گرگ و میش صبح ِ فردا،
پنهان از چشم اهالی شهر،
باید سراغش برویم…